خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





همسرداری شهدا

    جوان مرد


    شهید سید علی حسینی

    دخترمون نه روزش بود که علی از منطقه اومد. برای عقیقه ، گوسفند خریدو شروع کردیم به تدارکات مقدمات مهمونی.برنامه ریزیها شد ، مهمونها هم دعوت شدند.
    یه مرتبه زنگ زدن گفتند: ماموریتی پیش اومده و باید بیای اهواز.
    وقتی به من گفت خیلی ناراحت شدمو کلی گریه کردم. بهش گفتم: ما فردا مهمون داریم ، برنامه ریزی کردیم.
    وقتی حال من رو اینطور دید به دوستاش زنگ زد و رفتنشو کنسل کرد.
    گفته بود:بی انصافیه اگه همسرمو تنها بزارم ، این همه سختی رو تحمل کرده حالا یه بار از من خواسته بمونم. اگه بیام اهواز با روح جوانمردی سازگار نیست.


    این مطلب تا کنون 14 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : ,
    همسرداری شهدا

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده

تگ های برتر